سيا

نيكا ايستاد و به سمت سيامك برگشت....ببين سيا اصلا باشه تو راست ميگي...ولي من نميخوام رابطه تو و نامزدت بخاطر من بهم بريزه...در ضمن فكر نكنم بتونم از اين به بعد ريخته تو و معين و سارااااا رو تحمل كنم....
سيامك انگشت به دهن مانده بود...نميدانست چكار كند....حدود يك ساعت است دارد با نيكا حرف ميزند ولي نيكا...

-نيكا خواهش ميكنم
-ببين سيامك دست از سر من بردااااااار
ناگهان صدايي از پشت آمد
-ببخشيد خانوم...مزاحمن؟
نيكا به سمت پسرك برگشت چشم هايي مشكي پررنگ ابروهايي زيبا و پر موهايي كه به تازگي كوتاه شده بود..دماغي معمولي و بلند ولبي زيبا و شبيه لب هاي معين....
-نخير ايشون ...امم بله ايشون مزاحمن..
پسرك درحالي كه ابرو بالا مي انداخت گفت
-آقا كاري داشتين؟
سيامك ميدانست حرف زدن با نيكا بي فايده است پس شانه بالا انداخت و به سمت در خروجي رفت....نيكا لبخندي سپاسگزارانه زد و به سمت كلاسش رفت...
-ببخشيد خانوم
نيكا بروهايش را بالا داد و گفت
-بله
-من شاهين حسيني ام...
نيكا به مغزش فشار آورد ...او مطمئن بود قبلا اين اسم را شنيده است ...اما بياد نياورد...
-بله از آشنايي با شما خوش حال شدم...من كلاس دارم و به راه افتاد شاهين دنبالش آمد و گفت
-شما اسم شريفتونو عرض نميكنيد؟
نيكا يكباره ايستاد و به سمتش برگشت...
-آقا لطفا مزاحم نشيد و دست از سر من بردارييييد
شاهين متعجب يك تاي ابرويش را بالا انداخت و گفت
-باشه...ولي مگه شما منو نميشناسي؟
نيكا چشم هايش را گرد كرد و گفت
-نكنه من بايد هر خري رو بشناسم؟؟
شاهين خنده اي كرد و گفت
:-آهان باشه برو به يكي بگو شاهين حسيني بهت ميگه كي ام....
نيكا حرفي نزد و به سمت كلاسش راه افتاد....وارد كلاس شد و اين دفعه در آخري رديف كنار دختري جا گرفت
-سلام
-سلام من نيكا هستم
-منم سپيده
-از آشنايي باهات خوش حالم...
سپيده سري تكان داد و چيزي نگفت
-اممم ببخشيد تو شاهين حسيني رو ميشناسي
سپيده با تعجب طوري به نيكا خيره شد انگار آدم عقب مانده ذهني ديده است
-بله....مگه نميشناسيش؟
-نه
-اا اا ...شاهين حسيني يكي از پولدار ترين و خوش تيپ ترين و واييييييييي زيباترين ووو با ادب ترين پسراي دانشگاهه....
نيكا خنده اي كرد و گفت
-آهان باشه آخه همين الان بهم گفت منو نميشناسي منم گفتم من مگه بايد هر خري رو بشناسم...و دوباره خنده اي كوتاه كرد
سپيده آب دهنش را قورت داد و با هيجان گفت
-واييي از اول تعريف كن...ببينم داري بلوف ميبافي يا نه!!
نيكا به ناچار از اول تعريف كرد و در آخر قيافه ي سپيده را ديد انگار ميخواهد نيكا را خفه كند
-ا چي شد؟
-چييي شد؟؟ بقيه خودشونو ميكشن كه طرف يه نيگا بهشون بكنه بعد تو ميگي بهش گفتي خر مزاحم؟؟؟
نيكا خنده اي كرد و گفت
-آره خب كه چي؟؟همچينم ازش خوشم نيومد
سپيده چشم هايش را گرد كرد و گفت
-واي خدا شفا بده!!!
*************
از دانشگاه بيرون آمد و به سمت ايستگاه اتوبوس رفت
- خانومم
-نيكا با تعجب به سمت شاهين برگشت و گفت
-اوف بازم تو؟؟
-بفرماييد سوارشيد...ميرسونمتون
-نخير....خودم با اتوبوس ميرم....
شاهين با خود گف
-لابد هنوز نفنهميده من كي ام....بزا براش بگم تا ديگه از اين رفتارا نداشته باشه
-من قصد جسارت ندارم ولي من شاهين حسيني يكي از
نيكا حرفش را قطع كرد و گفت
-يكي از پولدار ترين خوشتيپ ترين زيبا ترين و با ادب ترين پسراي دانشگاهي كه همه دنبالشن!
شاهين با نگاهي متفاوت به نيكا نگريست..پس او را ميشناخت ولي برايش مهم نبود....لبخندي زد و گفت
-بله حالا اگه ميشه بفرماييد ميرسونمتون
-نه ممنون خودم ميرم
-باشه خداحافظ
نيكا سري تكان داد و چيزي نگفت
******
معين با عصبانيت داد زد
-يعني چه؟؟ به من ميگي نميشناسمش؟ سيامك گفت يه جور با اون پسره حرف ميزدي انگار ميشناسيش!! چرا سوار ماشينش نشدي؟؟ لابد واسه اينكه..
-ببين سيامك چيز خورده از اين حرفا زده...من به هركسي اجازه نميدم بهم نزديك شه....شاهينم فقط ازم طرفداري
-شاهين؟؟خب خب ديگه چي؟؟ چند وقته باهمين؟
نيكا از حسادت معين لذت ميبرد اما كفرش هم درآمده بود....يك ساعته كامل بود با معين بحث ميكردن..
-ببين معين من ديگه باهات حرف نميزنم....تو به اندازه كافي اعصاب منو بهم ريختي....ديگه نه ميبينمت نه ميشنومت...
معين كلافه سرتكان داد و گفت
-حق نداري با من اينجور صحبت كني
نيكا بي توجه به حرفش به سمت اتاقش رفت و در را محكم بست...كلافه كتابش را باز كرد كه ناگهان گوشي اش زنگ خورد
-سلام چطوري؟
-سلام خوبم...چطوري سپيده؟
-هي بدك نيستم....ببينم امروز چي شد؟؟/از دور ديدمتون ....
-هيچي بابا پسره ي آشغال فكر كرده من نميشناسمش ميگه من شاهين حسيني پولدارترين و...اوووه حالا فكر كرده چه تحفه ايه..
صداي سپيده همراه با جيغ شنيد كه ميگفت
-ااااااا ديووونه اينجوري درموردش حرف نزن...پسر خوبيه....تازه نميدوني كه همه دخترا واسش
-اي باابااا...حالا من ميگم چه تحفه ايه تو بگو دخترا!! خب من نميخوام جز اون چند تا دلقكا باشم كه هي مثه دم دنبال پسران!!
سپيده آهي كشيد و به شاهين اشاره كرد كه نه قبول نميكنه....شاهين چشم هايش گرد شد پس گفت:-حالا نظرشو راجع به من بپرس....
-الو نيكا هستي؟
-آره
-حالا تو اين دوتا برخورد فكر ميكني پسرخوبي بود؟؟
-نه بابااااا هردفعه هي ميگفت منو نميشناسي...ايش مردم رو دارن ها!!من هنوز سر حرف اولمم من كه نبايد هر خري رو بشناسم....با اون موهاي ..
-موهاي چي؟؟
-هيچي بابا بدم مياد موهاي مردا اونقد كوتاه باشه...
-خب حالا قيافش خوشت اومد؟
-برو باباااا...بهتراشو سراغ دارم...
سپيده به سمت شاهين برگشت و با ديدن قيافه ي شگفت زده و عصباني اش خنده اش گرفت
-الووو الووو...چته؟
-هيچي....حالا تيپش چي؟؟
-اي باباااا تيپشم چرت و پرت بود...البته اصلا دقت نكردم ولي از بلوز صورتيش معلومه بد سليقه است!!من خودم تو عمرم صورتي نپوشيدم حالا يه پسر..تازه فكر كنم تو اتاقش پر باشه از عروسك هاي باربي....استغفرالله...
سپيده خنده اي كرد و به نيكا گفت:-اگه الان اينجا بود بهش چي ميگفتي؟
-هيچي ميگفتم ..اممم...آقا شمارو داري در حد تيم ملي....يكم از اون غرووووووور چرت و پرتت كم كن تا آدم حسابت كنم!!
-يعني الان نميكنيش؟
-نه بابا خري كه روش سوار ميشمم حسابش نميكنم....هه حالا هركي پول داشت فكر ميكنه آدمه!!
سپيده به قيافه ي از خشم سرخ شده ي شاهين نگريست...برادر عزيزش چقد عذاب ميكشيد...تا حالا هيچ دختري اينطور درمورد او حرف نزده بود...خدا عاقبت نيكا را بخير كند...
-خب نيكا جان بريم درس بخونيم كاري نداري
؟
-نه عزيزم...عزت زياد
-خداحافظ
شاهين چشم هايش را بست تا از خشمي كه دارد بكاهد اما...با شنيدن خنده ي سپيده به خشمش افزوده شد
-هووووو ساكت...من حال اين دختره رو ميگيرم....حالا ببين...
سپيده دهن كج كرد و گفت:-پسره تو اتاقش باربي داره....تيپش چرت و پرته...خرمم حسابش نميكنم و زد زير خنده...شاهين با خود فكر كرد:-تاحالا هيچ دختري اينطور غرورش را خورد نكرده بود...بايد حسابش را ميرسيد...اما....نميدانست چگونه بايد فكري ميكرد.....او هيچگاه اجازه نداده بود كسي اينگونه غرورش را خورد كند...آن هم مخصوصا كسي كه حتي اورا نميشناسد...سري تكان داد و سويچ ماشين را گرفت و از خانه بيرون زد...سپيده خنده اي كرد و با خود گفت:-پسره ي بيچاره ...
************
نيكا كنار سپيده نشست و مشغول گفت و گو با او شد....پس از لحظاتي شاهين كنار نيكا نشست و به آن دو نگاه كرد...اما نيكا حتي كوچكترين محل هم به او نگذاشت
-سلام...
-سلام داداشي...
نيكا با شنيدن كلمه داداشي لبخندي بر لبش نشست و گفت:-اوه پس كسي كه ديروز صداش از پشت تلفن ميومد داداشيت بود...خنده اي كرد و چيزي نگفت
شاهين از رفتار اين دختر سردرگم و عصباني شد ...نگاهش را به سپيده دوخت وگفت:مگه ديروز با كي حرف ميزدي؟؟؟
سپيده با تعجب به شاهين نگاه كرد و گفت:-واا مگه
-شاهين گفت:-مگه درمورد من حرف ميزدين؟؟ خب تعريف كن چي گفتين؟؟
سپيده آب دهنش را قورت داد و به نيكا نگاه كرد ..نيكا با بي خيالي به سمت شاهين برگشت و گفت
:-با اينكه ميدونم اونجا بودين ولي بازم ميگم:-گفتم شما بد سليقه ايد...از بلوز صورتيتون معلومه...تازه...شخصيت آدما به پولشون بستگي نداره...درضمن با عرض پوزش با صداقت كامل گفتم شما رو خرم هم حساب نميكنم....اگه اونقد پولدارين كه حتي نميدونيد خر چيه خر يه حيوونيه كه روش سوار ميشن و كلا ازش سواري ميگيرن...اوه درضمن...گفتم فكر كنم اتاقتون پر از عروسكاي باربي باشه!!
شاهين به اطراف نگاه كرد همه بچه هاي كلاس مخصوصا دخترا دور اين سه نفر حلقه زده بودند و به حرف هايشان گوش ميدادند...خشمش از ديشب چند برابر شد پس گفت:
-اوه ..كه اينطور....شايد چون خودتون پول نداري و تو يه خرابه تو خيابان ... زندگي ميكني اينطوري از پولدارا بدت مياد مگه نه؟؟ يا اينكه بخاطر كمبود پول با يكي صيغه اي زندگي ميكني و...
نيكا سرش گيج رفت..ااو از كجا ميدانست
-و كلا بخاطر اينكه مامان بابا نداري اينجور بي ادب و گستاخ شدي ها؟؟ يا شايدم واسه اينكه
نيكا با آرامشي كاملا ساختي گفت
-آره بخاطر اين اراجيفي كه به هم بافتي من از پولدارا بدم مياد...ميدوني اون كسي كه ميگي باهاش صيغه اي زندگي ميكنم اون...شوهرمه...شوهررررر ..درضمن اون خرابه...اون خرابه حتي اگه خرابه بود...بهترين خاطره هام همونجاس .....درضمن همه يه روزي از اين دنيا ميرن همه حتي مامان باباي خودت ...ميدوني هميشه فكر ميكنم شما پولدارا بجز پول به چيز ديگه اي فكر نميكنيد...واسه همينه شخصيت اندازه مرغ ندارين...حالا هم لطفا از اينجا برو چون حوصله ندارم ريخته نحستو تحمل كنم....
شاهين سردرگم نگاهش كرد...پس تحقيقاتي كه كل شب كرده بود هيچ بود...پس حتي اين ها هم اورا عصباني نميكرد....بدون هيچ حرفي از جايش برخواست و با گفتن
-برو بابااا ...يه روزي حالتو ميگيرم...از كلاس بيرون رفت...نيكا بغضش را فرو داد و با گفتن ببخشيد او هم كلاس را ترك كرد....به سمت دستشويي رفت و جلوي آينه ايستاد قطرات اشك آرام آرام از گونه اش چكيد....چكار ميكرد....حالا حتي نميتوانست سرش را بالا بگيرد....سرش درد گرفت ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهتاب | ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۲۲:۳۸ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |